چند جکایت از عبید زاکانی
چند حکایت از عبید زاکانی شاعر طنز پردازقرن هشتم هجری قمری
عبید زاکانی از شعرا و نویسندگان فارسیزبان قرن هشتم هجری قمری است. عبیدالله ملقب به نظامالدین از صاحبان صدور خاندان زاکان قزوین است و اشعار ی بی نظیر وحکایاتی در خور توجه دارد زبان شعر وحکایات اومفرح وگاه گزنده است .انتقاد از اوضاع زمانه با زبان هزل از ویزگیهای شعری ونوشتاری عبید زاکانی است
شخصی دعوای خد ائی می کرد او را پیش خلیفه برد ند. او را گفت پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند .گفت نیک کرد ه اند که او را من نفر ستاد ه بو دم
عربی را پرسیدند که چونی گفت نه چنانکه خدای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آنگونه که خود خواهم .گفتند چگونه ؛گفت زیرا خدای تعالی خواهد که من عابدی باشم و چنان نیم و شیطانم کافری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خواهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم
وردکی خر گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر می گفت گفتند چرا شکر می کنی گفت از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی